مفهوم جامع فرهنگ

تعریف فرهنگ

از فرهنگ متجاوز از 160تعریف ارائه شده که برخی از این تعاریف به تعریف لی و عام این مفهوم و برخی دیگر به تعریف اختصاصی آن پرداختند. (ایران زاده، 1377) فرهنگ، واژه محبوب پژوهشگران رشته مردم شناسی است. این واژه از اواخر قرن نوزدهم، توسط تایلر[1] (1917- 1832) مردم شناس  شهیر انگلیسی به ادبیات علوم انسانی اضافه شده است. امروزه این واژه چنان گسترش یافته که انسان شناسی فرهنگی به عنوان یکی از مبانی علوم رفتاری، شناخته می شود.

واژه کولتور (در زبان فرانسوی) و کالچر[2] (در زبان انگلیسی) و اصطلاح ثفاقه (در زبان عربی) را جامعه شناسان معادل فرهنگ قرار داده اند. در این مورد مقصودی (1376) چنین توضیح می دهد :” کولتور از نظر ریشه لغوی  در معنی کشت و زرع به کار می رود و در ادبیات فرانسه معنی این کلمه از پرورش گیاهان به پرورش حیوانات و بالاخره پرورش انسان تعمیم داده می شود ثقافه نیز از ریشه لغت عربی ثقف، به معنای ماهر شدن، آموختن و یافتن آمده است.”

در فرهنگ فارسی عمید، فرهنگ عبارتست از  دانش، ادب، علم، معرفت، تعلیم و تربیت، آثار علمی و ادبی یک قوم یا ملت. در زبان فارسی، واژه فرهنگ از دو بخش «فر» که پیشاوند است و در فارسی هخامنشی و اوستا به صورت «فرا» به معنی «پیش» آمده است، و «هنگ» از ریشه اوستایی «ثنگ» به معنی «کشیدن» و با پیشاوند «آ» به معنی «قصد و نیت» تشکیل شده است.

تفاوت رفتار انسان ها ریشه در ناهمسانی فرهنگ آنان دارد. (جورج هومان[3]،1950). به دیگر سخن، انسان را باید موجودی فرهنگی به شمار آورد که رفتار وی به پیروی از هنجارهای نهانی در زمینه رسمی و غیر رسمی فرهنگ کارگردانی می شود.فرهنگ واژه ای است که کاربرد اصلی آن در دو زمینه است. در یک زمینه «فرهنگ[4]» در گسترده ترین معنی می تواند به فرآورده های تمدنی پیچیده و پیشرفته اشاره داشته باشد که در چنین معنایی به چیزهایی مانند ادبیات، هنر و فلسفه، دانش و فن شناسی باز میگردد و آشنایی و برخورداری از ظرافتهای زندگی و قدرشناسی و خشنودی برگرفتن از آنها را نمایان می سازد. از این رو، فرهنگ در این معنی به فرهیختگی انسان اشاره دارد و آموختنیهای وی را نمایان می سازد.

در زمینه دیگر «فرهنگ[5]» از سوی مردم شناسان و دیگر کسانی که انسان را بررسی می کنند، به کار می رود و در این معنی به آفریده های اندیشه، عادات و اشیاء مادی اشاره دارد که در پی انباشت آنها سازگاری و پیچیدگی بین انسان و محیط طبیعی وی پدید می آید. درمعنی نخست جدایی بین انسان ناآموخته یا بی فرهنگ با انسان آموخته یا با فرهنگ است، در حالی که در معنی دوم جدایی بین انسان و دیگر گونه های جانوران است.

فرهنگ لغات “وبستر” فرهنگ را مجموعه ای از رفتارهای  پیچیده انسانی شامل افکار، گفتار، اعمال و آثار هنری و توانایی انسان برای یادگیری و انتقال به نسل دیگر، تعریف می کند.

«کروبر»[6] و «کلوکهان»[7] در حالی که بیش از یکصد و پنجاه تعریف برای فرهنگ بر شمرده اند، سرانجام تعریفی ترکیبی به این شرح پدید آورده اند: «فرهنگ در برگیرنده الگوهای آشکار و پوشیده ای از رفتار و برای رفتار است که از راه نمادها که دست آورد نمایان گروههای انسانی است ، آموخته می شود و انتقال می یابد ». هسته ضروری فرهنگ از اندیشه های سنتی و به ویژه ارزشهای پیوسته به آنها  تشکیل می یابد . نظامهای فرهنگی می توانند، از یک سو نتیجه و پی آمد کنش باشند از سوی دیگر، عناصر تعیین کننده  کنش بیشتر قرار گیرند (طوسی، 1372).

ساموئل کینگ[8] فرهنگ را عبارت از کلیه کوششهای اعضاء یک جامعه برای انطباق با هنجارهای محیط (طبیعی یا اجتماعی) می داند.

روت بندکت[9] (1959) فرهنگ را «یک الگوی اندیشیدن و عمل کردن» می داند که در همه کوششهای مردمی دیده می شود و آنان را از دیگر مردمان باز می شناساند. از بعدی دیگر، لوی اشتراوس[10] فرهنگ را یک نظام نمادی مشترک می داند که آفریده ذهن انسان است. «براسلاو مالنیوسکی» فرهنگ را شامل مجموعه ای از لوازم و ابزار و همچنین آداب و عادتهای جسمانی و ذهنی می داند که گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم برای تأمین نیازهای انسان به کار گرفته می شوند  بر پایه این تعریف همه عناصر فرهنگی باید در کار باشند و فعالانه و کارامد به وظیفه های خود بپردازند تا نیازهای انسان را به شیوه ای برتر از هر گونه سازگاری سر راست با پیرامون تأمین نماید.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   تجربیات برتر معلمان | کاملترین نمونه های رایگان سالتحصیلی 97-98

فرهنگ مجموعه­ای از اندیشه ها، پاسخهای شرطی، والگوهای رفتار عادی، و یک پدیده روانی– اجتماعی است که با میراث اجتماعی برابر بوده و برای آن دو وظیفه در نظر می گیرد. «فرهنگ به انسان یاری می دهد تا با جایگاه خود در جامعه و در پیوند با پیرامون طبیعتش سازگاری پیدا کند».

«کروبر» در حالی که فرهنگ را به حیات در برابر ماده همانند می کند، می گوید «فرهنگ شامل سخن، دانش، باورها، آداب، هنر و فن شناسیها، آرمانها ودستورهایی است که ما از دیگران، از بزرگانمان، و از گذشته می آموزیم و خود می توانیم چیزی بر آن بیفزاییم».

«پتی گرو[11]» فرهنگ را نظامی از معانی می داند که به گونه ای آشکار و جمعی دریک گروه معین و در زمان مشخص پذیرفته شده و بر پایه آنها کنش و رفتار صورت می گیرد. این نظام معانی که در برگیرنده اصطلاحات، قالبها، مقوله ها و انگاره هاست موقعیت انسان را برای وی تعبیر و تفسیر می کند و به وی درباره آنچه واقعیت شمرده میشود احساس پیوسته و پایداری می بخشد و سوگیری کلی او را بر پا می دارد. بدین سان، می توان گفت که فرهنگ وسیله ای برای خودشناسی و جهان شناسی است و معنی بخش هستی انسان است.

فرهنگ پناهگاه روانی- اجتماعی آدمی است و رفتار او را در گروه راهنمایی و یاری می کند. فرهنگ سرچشمه ای است که ار درون آن، به گونه ای که گفته شد باورها، بینشها، نظامهای اعتقادی، افسانه ها، نمادها، زبانها، و آیینها پدید می آیند. در این معنی هرگز نمی توان پذیرفت که برخی از فرهنگها از دیگران بهتر یا نیرومند تر یا ناتوان ترند. آنچه بی گمان در خور پذیرش است آن است که ادراکهای فرهنگی با یکدیگر متفاوتند و این تفاوتها به ناهمسانی رفتار مردمان می انجامند .

«ادگارشاین» فرهنگ را «الگویی از مفروضات بنیادی می داند که در فراگرد تجربه رویارویی با دشواریهای نهفته در سازگاری بیرونی و یکپارچگی درونی، از سوی گروهی معین ساخته، کشف  شده، یا پدید آمده است این الگوی مفروضات چنان به خوبی پاسخ نیازها را می دهد که به درست بودن آنها تعیین حاصل می شود و از این رو، آنها را به نام شیوه ای درست ادراک کردن، اندیشیدن، و احساس کردن آن دشواریها به اعضای تازه می آموزند».

بی گمان نکته ای که در مورد فرهنگ باید پذیرفت آن است که انسان فرهنگ را می آفریند و فرهنگ هم انسان را می سازد. فرهنگ به انسان یاری می دهد تا اندیشه های پایدار و ثابتی را بیاموزد و در قالب گروههای پیچیده ای که دارای وظیفه های جداگانه و ویژه هستند، سامان یابد. اندیشه های ثابت و پایدار پس از آنکه در ذهن جای گرفتند، دگرگون کردن آنها دشوار است . ولی از آنجا که سرشت رفتار انسان واکنشی است او میتواند در برابر عناصر فرهنگی که به او عرضه می شوند پاسخ گوید، یعنی می تواند از وی خواست آنها را واپس بزند یا دگرگون سازد.

[1] – Tyler

[2] – Culture

[3] Homans, George C

[4] – دراین معنی فرهنگ با تمدن و آموزش و پرورش و ادب برابر است (Education – Civilization).

[5] – در این معنی فرهنگ با اندیشیدن و رفتار کردن گروهی برابر است (Culture)

[6] – A.L.Kroeber

[7] – Clydc Kluekhohn

[8] – Samuel King

[9] – Ruth Benedict

[10] – Live – Strauss

[11] – patti groh