عوامل مؤثر در شکل گیری سبکهای تفکّر

– عوامل مؤثر در شکل گیری سبکهای تفکّر

2-2-4-1- فرهنگ

فرهنگ، از جمله متغیرهایی است که در تحول سبکهای تفکر نقش دارد. بعضی فرهنگها به بعضی از سبکهای تفکر بیشتر اهمیت می دهند. برای مثال در آمریکای شمالی تأکید بیشترروی نوآوری و ایجاد فرصتهای مناسب باعث می گردد که سبکهای قانونگذار و آزاد اندیش حداقل در میان بزرگسالان اهمیت بیشتری داشته باشد. قهرمانان ملی ایالات متحده مانند ادیسون به عنوان یک مخترع، انیشتین به عنوان یک دانشمند، جفرسون به عنوان یک سیاستمدار، استیفن جابز به عنوان یک مؤسس بزرگ، و ارنست همینگوی به عنوان یک نویسنده، همواره به خاطر تفکرات بدیعشان مورد توجه و احترام بوده اند. جوامع دیگر مانند ژاپن با توجه به تأکیدشان بر حفظ سنتها و همنوایی و همرنگی جامعه، احتمالاً بیشتر روی سبکهای اجرایی و محافظه کارانه تأکید دارند.

جامعه ای که بر همنوایی و آداب و رسوم و سنن تأکید دارد، دچار ایستایی می شود. زیرا اعضا خود را به این نوع سبکهای تفکر وادار می کند.  در برخی از فرهنگها به کودکان از سالهای اولیه آموزش می دهند که در مورد اعتقادات مذهبی سؤال نکنند، و یا در مورد حکومت همینطور برای مثال در کشور کره جنوبی و چین نتیجه سؤال کردن درباره حاکمیت، حبس و زندان است. لذا والدین حساسیت زیادی به تشویق و و ترغیب تفکر محافظه کارانه دارند تا تفکر آزادیخواهانه. در جوامع دیگر کودکان تشویق می شوند در مورد آنچه آموزش می بینند، بیشتر سؤال کنند این تفاوتها بسیار حائز اهمیت است. استرنبرگ معتقد است، که سبکهای تفکر در هر گروه اکثراً همان مواردی هستند که به آن اهمیت داده می شود. بعضی گروهها تفکر ابداعی و آزاد اندیشانه را تشویق می کنند و در بعضی گروههای دیگر این نوع تفکرات را تشویق نمی شوند(استرنبرگ،1381). به عنوان مثال کودکان غیر سفید پوست و کودکان طبقه پائین غالباً مهارتهای متفاوتی را می آموزند، آنها غالباً دچار فقدان مهارتهای مربوط به مدرسه اند، مهارتهایی که در جوامع طبقه مرفه سفید پوست با ارزش تلقی می شود.آنان آنچه را در خرده فرهنگشان پذیرفته می شود می آموزند. کودکان ترکتون[1]، محله سیاهپوست نشین فقیرتپه های کارولینا را در نظر بگیرید. وقتی کودکان این محله به مدرسه می روند نمی توانند سؤالات غیر مستقیم معلمان را بفهمند، زیرا اینگونه سؤالات در خانه آنان رد و بدل نمی شود و آنان در خانه یا محله شان با القاب خاصی همدیگر را صدا می زنند( ماسن و همکاران،1385).

2-2-4-2- جنسیت

نظریه یادگیری اجتماعی با تأکیدی که بر شکل گیری و تقویت دارد، نظریه شناختی- رشدی که بر کودکان به عنوان متفکّران دنیای اجتماعی تأکید می کند، رویکردهای اصلی به شناخت نقش یابی جنسی هستند و دیدگاه سومی که عناصر هر دو گرایش را ترکیب می کند نظریه طرحواره جنسی نامیده می شود. تفاوتهای جنسی در خیلی از فرهنگهای جهان وجود دارد. برخی از این تفاوتها، مثل ترجیح دادن همبازیهای همجنس، سطح فعالیت جنس مذکر و پرخاشگری آشکار، در بین حیوانات نیز مشاهده می شود(بی تی 1992به نقل از برک،1386). النور مکوبی(1990) معتقد است که تفاوتهای هورمونی بین مردان و زنان، برای نقش یابی جنسیتی پیامدهای مهمی دارد. در آغاز هورمون ها بر سبکهای بازی تأثیر می گذارند و موجب حرکات خشن و پر سر و صدا در بین پسرها و اعمال آرام و لطیف در میان دخترها می شوند. بعداً زمانی که کودکان تعامل با همسالان را آغاز می کنند، همبازیهای همجنسی را ترجیح می دهند که تمایلات و رفتارهای آنها همانند خودشان باشد. در همان آغاز تولد والدین برداشتهای متفاوتی در مورد فرزندان پسر و دختر خود دارند. خیلی از والدین می گویند که دوست دارند فرزندانشان با اسباب بازیهای متناسب با جنسیت بازی کنند و معتقدند که پسرها و دخترها را باید به صورت متفاوتی بار آورد. والدین تمایل دارند که پیشرفت، رقابت و کنترل هیجان را برای پسرها مهم بدانند و رفتار صمیمانه و نظارت بر رفتار را برای دخترها با اهمیت بدانند. علاوه بر والدین معلمان نیز نقش یابی جنسی را در کودکان ترغیب می کنند دخترها مانند زمانی که در خانه هستند، در کودکستان نیز بیشتر ترغیب می شوند در فعالیتهایی مشارکت کنند که بزرگترها آنها را تنظیم کرده اند. غالباً می توان آنها را دید که دور معلم جمع شده اند و از رهنمودهای برای مشارکت در یک فعالیت پیروی می کنند. در مقابل پسرها غالباً مناطقی از کلاس را انتخاب می کنند که معلمان کمتر در آنجا حضور و دخالت داشته باشند( کارپنتر1983به نقل از برک،1386). در نتیجه پسرها و دخترها، رفتارهای اجتماعی بسیار متفاوتی را تجربه می کنند، اطاعت و درخواست و کمک در موقعیتهایی که بزرگترها آنها را تنظیم کرده اند در دخترها بیشتر دیده می شود، در حالیکه جسارت، رهبری و استفاده خلاق از مواد درموقعیتهای سازمان نیافته در پسرها بیشتر مشاهده می شود(برک،1386).

ویلیامز[2] وبست[3] ، مطالعه ای را روی صفات و ویژگیهای زنان و مردان 30 کشور انجام دادند. این صفات، صفاتی بودند که به طور قابل ملاحظه ای در این افراد پایدار بودند. به اعتقاد استرنبرگ صفات، نشانگر تفاوت در سبکهایی است که ما آن را در گروه خاصی بیشتر تقویت می کنیم، به طور خاص مردها بیشتر برای سبک قانونگذار، درون نگر و آزادی خواه تشویق می شوند و زنها برای سبکهای اجرایی و قضاوتی، برون نگر و محافظه کارانه تشویق می شوند. بدین ترتیب زنان و مردان از نظر اجتماعی(احتمالاً از بدو تولد) به شیوه های متفاوتی تربیت می شوند. آنچه به عنوان رفتار مطلوب یا حداقل رفتار قابل قبول می تواند در نظر گرفته شود، در زنان و مردان متفاوت است. تفاوتهای موجود بین سبک تفکر زنان و مردان به تربیت اجتماعی آنان در فرهنگی که در آن متولد شده اند بر می گردد. به طور مرسوم الگوی تفکر قانونگذار و آزاد اندیش، بیشتر بین مردان پذیرفته شده است تا زنان. چنین به نظر می رسد که مردان قوانین را وضع می کنند و زنان آنان را رعایت می کنند، اما ممکن است این سنت در برخی فرهنگها تغییر کند(استرنبرگ،1381).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   سهم آموزش در رشد اقتصادی

2-2-4-3- مقطع تحصیلی

زمانی که کودکان مدرسه را آغاز می کنند، دوره پرورش قانونگذاری به شدت محدود می شود. از کودکان انتظار می رود که خود را با ارزشهای شکل گرفته در مدرسه هماهنگ سازند. معلمان تصمیم می گیرند که دانش آموزان چه کارهایی را باید انجام دهند و آنها نیز انجام می دهند. دانش آموزانی که در مدرسه جهت ها و گروهبندی ها را رعایت نمی کنند، غیر اجتماعی و حتی نامتجانس به نظر می رسند. بعضی وقتها می گوئیم که کودکان در مدارس خلاقیت خود را از دست می دهند. در واقع آنچه آنها از دست می دهند سبک تفکری است که عملکرد خلاق را به وجود می آورد. دانش آموزان به خاطر سبک اجرائی، جزئی نگری و محافظه کارانه تشویق می شوند. در دوره های پیشرفته دانشکده و حتی دوره های فارغ التحصیلی به خاطر نوشتن مقالات مقایسه ای و ارائه نظریه های مغایر یا تحقیق تحصیلی یا نقشه های عملی تشویق می شوند. حال سبک تفکر قضایی دارای اهمیت است، و تفکر اجرایی کمتر مورد توجه است. وقتی فرد وارد حرفهای می شود، مثلاً به عنوان یک روان شناس محقّق، به خاطر تفکرات خلاق در پیشبرد این زمینه تشویق خواهد شد،اکنون سبک تفکر قانونگذار تشویق می شود، افرادی که مدت بیشتری در این شغل بوده اند نسبت به کسانی که تازه وارد این حرفه شده اند از آزادی بیشتری برای ابراز عقاید خود برخوردارند. مقالات ارائه شده و طرح های پیشنهادی از سوی محققان سالهای آخر دانشکده مانند مقالات و طرحهای افرادی که در سالهای اول هستند، به یک شیوه بررسی نمی شود. به کسی که سال آخر است، نسبت به کسی که سال اول است، در جهت سبک قانونگذاری، آزاد اندیش و تغییر این زمینه، فرصت بیشتری داده می شود. به طور شگفت انگیزی دانشجویان سال آخر، بیشتر انقلابی هستند چون در این زمینه محدود نشده اند و به احتمال بیشتر عقیده به تغییر رشته دارند(استرنبرگ،1381).

2-2-4-4- سبکهای تفکّر والدین

آنچه مورد توجه و تشویق والدین قرار می گیرد، احتمالاً در سبکهای تفکر فرزندان منعکس می شود. والدین ممکن است در خانه سؤالات گسترده کودکان را تشویق کنند، ولی در مدرسه چنین سؤالاتی تشویق نشود و یا بالعکس. بنابر این هیچ عامل اجتماعی نمی تواند منحصراً بر نتایج نهایی تأثیر بگذارد. بنابراین سبکهای تفکر والدین، یکی از عواملی است که می تواند بر رشد شیوه تفکر کودکان مؤثر باشد(استرنبرگ،1381).کودکان بسیاری از الگوهای رفتاری، خصوصیات اخلاقی، انگیزه ها و نگرش ها و ارزشهای والدین خود را از طریق فرایندهای تقلید وهمانند سازی کسب می کنند، این فرایندها بدون آموزش عمدی والدین یا تلاش عمدی کودک برای یادگیری ایجادمی شود(ماسن،1385). عواملی چون نگرش های والدین، محیط خانه، و طرز برخورد والدین با کودکان همگی در شکل گیری سبکهای تفکر فرزندان مهمّ اند(کاپلان،1384).

2-2-4-5- مدرسه و شغل

هر معلمی فلسفه آموزشی را به کلاس می آورد، که نقش مهمی در یادگیری کودکان دارد. در مورد دو روش فلسفی تحقیقات زیادی صورت گرفته است. این دو روش از نظر آنچه به کودکان آموخته می شود، نحوه ای که تصور می شود آنها یاد می گیرند، و شیوه ای که آنها ارزیابی می شود با یکدیگر فرق دارند. در کلاس های سنتی، کودکان از نظر فرایند یادگیری، نسبتاً منفعل هستند. معلم تنها مرجع صلاحیت دار است و بیش از همه صحبت می کند. شاگردان اغلب اوقات خود را پشت میزهایشان می گذرانند،آنها گوش می کنند، وقتی صدایشان می کنند، پاسخ می دهند، و تکالیف تعیین شده را انجام می دهند. پیشرفت آنها از طریق نحوه ای که معیارهای هنجاری کلاس خود را بر آورده کرده اند، ارزیابی می شود.

در کلاس های آزاد که نقطه مقابل کلاس های سنتی است، کودکان به صورت عوامل فعال در رشد خودشان در نظر گرفته می شوند. معلم نقش انعطاف پذیری دارد، شاگردان را در تصمیم گیری سهیم می کند، و شاگردان با سرعت مناسب خودشان یاد می گیرند. شاگردان را در مقایسه با پیشرفت قبلی خودشان ارزیابی می کنند، مقایسه با شاگردان همسن اهمیت کمتری دارد. اگر به داخل یک کلاس آزاد نگاهی بیندازید، می بینید که گروههای کوچک دانش آموزان روی تکالیفی که خودشان انتخاب کرده اند کار می کنند و معلم به نیازهای فردی آنها پاسخ می دهد(برک،1386).

از دیدگاه استرنبرگ، مدارس و مشاغل مختلف مشوق سبکهای تفکر متفاوتی در انسان هستند، به طور متوسط مدارس در اکثر نقاط جهان احتمالاً سبک تفکر اجرائی، جزئی نگر و محافظه کارانه را تشویق می کنند. دانش آموزانی باهوش تلقی می شوند که هر چه به آنان گفته می شود به درستی انجام می دهند(استرنبرگ،1381).کاربردهایی از یافته های پژوهش زانگ(2006) بحث کرده اند در رابطه با تدریسی که با سبکهای تفکر گوناگون انطباق می یابد و تدریسی که تفکر خلاق را تولید می کند(زانگ،2006).

[1].Tracton

[2].Williams

[3].Best