تعیین سبک شطرنجی شخصی شما!

تعیین سبک شطرنجی شخصی شما

تعیین کردن سبک یک شطرنجباز موضوع ساده ای نیست. از ابتدا آموزش دیده ایم که بتوانیم با نوع پوزیسیون روی صفحه سازش پیدا کنیم و اینکه یک بازیکن برای موفقیت نیازمند مهارتهای کلی و جامع است. به عبارت دیگر، برای تبدیل شدن به یک بازیکن واقعاً قوی نیاز دارید که بتوانید تمام انواع پوزیسیونها را بازی کنید.

قوی بودن در حمله کافی نیست و شما باید همچنین در دفاع انعطاف پذیر باشید، تمام آخر بازیهای تئوریک را بشناسید، تئوری گشایشی روز را خوب بدانید و نظایر آن. این موضوع کاملاً درست است! اما در عین حال غیرممکن است ،حتی برای حرفه ای های تمام وقت، که بازیکنان همه این موارد را بدانند و در تمام جنبه های بازی خوب و قوی باشند. شطرنج آنقدر پیچیده است که یک بازیکن نمی تواند در تمام جنبه های بازی بهترین باشد. حتی در بین بازیکنان قوی امروزی و بزرگان قدیم، جنبه های بازی از لحاظ قدرت و خوب بودن در مقایسه با دیگر بازیکنان قوی کم و بیش متفاوت و متغیر است.

نکته کلیدی، درک این تفاوتها در خودتان و حریف می باشد و نیز به کارگیری هوشیارانه این ادراک در جریان تدارک و آماده سازی، تمرین و در بازی عملی.

برای دسته بندی کردن شطرنجبازان به گروههای وسیع، یکبار دیگر مفید است که به مدلهایی رجوع کنیم که مورد استفاده در دنیای تجارت به منظور ارزیابی شخصیت متفاوت و اهداف منبع انسانی می باشند. یک چنین مدلی مانند نمونه زیر است که از پروفسور منابع انسانی، جین ماری هیلتروپ اقتباس نموده ام:

 

بازتاب گراها[1]

(گزینه های متناوب)

کنش گراها[2]

(آزمایش و خطا)

شهود

 

نظریه گراها[3]

(مدلی برای همه چیز)

عملگراها[4]

(آنچه باید انجام گیرد باید انجام شود. …)

 

منطق

مفاهیم کلی                                       واقعیت

مدیران کسب و کار می توانند به دو گروه وسیع تقسیم شوند و همینطور شطرنجبازان. این تقسیم می تواند از دو بعد صورت گیرد:

آیا تصمیمات شما در پشت صفحه شطرنج از طریق منطق انجام می گیرد یا بواسطه تجربه و شهود؟

آیا تفکر و بازی شما براساس واقعیات (مانند محاسبه عینی شاخه ها) است یا براساس تمرکز روی مفاهیم کلی؟

در نظر گرفتن این دو سوال ساده و اساسی تاکنون خیلی توانستهاست ما را در فهم سبک یک شطرنجباز هدایت کند. بازیکنان منطقی تصمیمات را از راههای نظام مند و مرتبط استدلالی اتخاذ می کنند. آنها زنجیره های متصل تفکر و استدلال را گسترش می دهند تا در پایان به تصمیم نهایی منتهی شود.

یک مثال خیلی ساده از مسیر استدلال یک بازیکن منطقی می تواند مانند این باشد کهجاییکه یک بازیکن از مفاهیم کلی فضا، تحرک و قانون دو نقطه ضعف (استراتژی به عنوان قوانین ساده !) “من مقداری فشار روی پیاده ضعیفش در جناح وزیر دارم، اما او به خوبی دفاع نموده است. اما اگر بتوانم نقطه ضعف دیگری در جناح شاه ایجاد کنم، می توانم نیروهایش را منحرف کنم. با داشتن فضای بیشتر و تحرک بهتر می توانم براحتی از یک جناح به جناح دیگر تغییر جهت دهم. لذا چگونه اینکار را انجام می دهم؟ بله، با تدارک دیدن g4 پیاده h وی را منفرد خواهد کرد و یک هدف دوم را جهت حمله بوجود می آورد. اینکار بدین معنی است که حالا با انجام حرکت h3  باید مقدمات حرکت g4را فراهم کنم”

بازیهای بازیکنان منطقی در مقایسه با بازیکنان شهودی غالباً دارای بار آموزشی خیلی بیشتری است و جهت درک و یادگیری آسانتر است.

بر این باورم که یکی از دلایلی که مجموعه بازی های بازیکنانی مثل آلخین، باتونیک، فیشر و کاسپاروف خیلی پرطرفدار و محبوب شده اند، ماهیت آموزشی بازی و تفسیرهای این بازیکنان است که آنها را بازیکنان منطقی در نظر می گیرم.

ترفند یادگیری از بازیهای این بازیکنان، تعقیب و درک مسیر استدلالی پشت حرکات آنهااست. این استلال با قوی تر شدن بازیکنان، بطور واضح پیچیده تر و پیشرفته تر می شود، اما راه بنیادی تفکر درباره پوزیسیونها و تصمیم گیریها تغییر نمی کند.

از طرف دیگر، بازیکنان شهودی، بازیکنانی هستند که به سادگی حرکت درست را حس می کنند و می دانند که چطور باید سوارهایشان را جهت دستیابی به حداکثر هماهنگی قرار دهند.

آنها اغلب در تعیین ارزش قربانیهای پوزیسیونی یا درازمدت خیلی قوی می باشند که  اینکار نمی تواند به واسطه محاسبه عینی یا استدلال منطقی مورد سنجش قرار گیرد. غالباً چنین بازیکنانی در توضیح زبانی چگونگی دستیابی به انجام یک حرکت یا انتخاب یک طرح خاص دچار مشکل می شوند. آن یک دانش خیلی ضمنی و پوشیده است. برای جامعه شطرنجبازان دنبال کردن بازیهای چنین بازیکنانی به شکل زنده دشوار است، زیرا بازیشان غالباً ظریف بوده و در هاله ای از ابهام انجام می شود. در پایان بازی، با این وجود همه چیز غالباً آشکار می شود ـ حالا روشن است که این راه درست بازی کردن یا هماهنگ سازی سوارها بود و اینکه حریف مغلوب شده است. گاهی تعیین جاییکه حریف دچار اشتباه شد آسان نیست ـ برتری به طریقی نامحسوس و افزایشی ایجاد شد تا زمانی که به مقدار سرنوشت ساز و قاطع رسید. نمونه های بازیکنان شهودی که این خصوصیات را در آنها می توان یافت، کاپابلانکا، پتروسیان و کارپف هستند.

از بُعد دیگر، پیوستاری از واقعیتها به مفاهیم کلی داریم. دقت کنید که ـ همینطور بُعد منطق ، شهود ـ آن یک پیوستار با دو نقطه مقابل هم است، اما همچنین دارای یک زمینه حد وسط فراوان می باشد.

براین اساس، بعضی بازیکنان بیشتر به سمت یکی از قطبها گرایش دارند تا دیگر بازیکنان، و هنوز بازیکنان دیگرنزدیک به حد وسط بوده و فراگیر ظاهر می شوند. دو نمونه از چنین بازیکنانی لاسکرواسپاسکی هستند. هر دو نفر شاید اندکی بیشتر عمل گرا (بر اساس منطق و واقعیت) بودند، اما عموماً در بازیهایشان خیلی فراگیر و همه جانبه عمل می کردند. اسپاسکی همچنین یکی از معدود بازیکنان طراز اول در تاریخ است که سبکش را از حالت شدیـــداً حمله ای در دوران جوانی اش ـ بازی براساس محاسبات عینی و واقعی ـ به سبک فراگیر و همه جانبه تغییر داد و در نتیجه توانست قهرمان جهان شود. بیشتر اسطوره های تاریخی دیگر به طور عمده به واسطه گسترش و به کارگیری قابلیتهای اصلی اولیه شان (استعدادهای استثنائی برای یک جنبه خاص از بازی) به حد کمال رسیده اند، در حالیکه قابلیت در جنبه های دیگر بازی را بهبود داده اند. این موضوع در راستای تفکر در ورای دیدگاه منبع محور استراتژی است. بازیکنان واقعیت محور، بازیکنانی هستند که در تصمیم گیریهایشان خیلـــی عینی و واقعی عمــل می کنند. واقعیتهای عینی در شکل محاسبه واریانتها یک نقش حیاتی در بازی آنها بازی می کند. چنین بازیکنانی محاسبه می کنند، محاسبه می کنند و محاسبه می کنند و تصمیمات خود را براساس این محاسبات عینی می گیرند. برای نمونه اگر یک بازیکنی واقعیت محور هیچ دلیل عینی برای نگرفتن یک پیاده تقدیمی نبیند، آن پیاده را خواهد گرفت. نمونه های بازیکنان دراین گروه کورچنوی، تال، شیروف و به اندازه کمتر آناند می باشند. از طرف دیگر بازیکنانی که تصمیمات خودشان را براساس مفاهیم کلی می گیرند ممکن است یک پیاده تقدیمی را بیشتر برپایه مفاهیم کلی رد کنند، مثلاً به دلیل اینکه احساس می کنند خطر درازمدت خیلی بزرگ و غیر ضروری است، حتی اگر یک دلیل امتناع آنی را نبینند. چنین بازیکنانی تمایل دارند که نسبتاً تعداد کمی از شاخه ها را در مقایسه با بازیکنان واقعیت محور محاسبه کنند و در عوض تصمیمات خودشان را در یک دامنه وسیع از ملاحظات کلی اتخاذ کنند و این دامنه از قوانین استراتژیکی ساده تا فهم خیلی ظریف از تفاوتهای جزئی پوزیسیونی می باشد که فقط برای چشم خیلی ماهر و با استعداد قابل مشاهده است. نمونه های بازیکنان در این مقوله، اشتاینیتز، نیمزویچ، اسمیسلوف و با درجه کمتر کرامینک می باشند.

نه تنها مقایسه قهرمانان مختلف جهان کار جالبی است بلکه همچنین رویکرد آنها در تفسیر بازیها نیز جالب است. بازیکنان واقعیت محور اغلب تمایل دارند بازی را به واسطه تعداد زیادی از شاخه های عینی توضیح دهند، در حالیکه بازیکنان متمایل به مفاهیم کلی اغلب ترجیح می دهند اتفاقات بازی را گفتاری و نسبتاً با واریانتهای اندک توضیح دهند و از نوشته های تفسیری خود حمایت کنند.

یک مجموعه بازی از تعدادی از قهرمانان جهان ذکر شده را انتخاب کنید و ببینید منظورم چیست! دو بعد ذکر شده، ما را با یک ماتریکس دو در دوی استاندارد شامل چهار ربع صفحه متمایز مواجه می کنند. بازیکنانی که در ربع صفحه  منطق ـ واقعیات قرار می گیرند عملگرا نامیده می شوند، بازیکنان شهود ـ واقعیات، کنش گرا نامیــده می شوند، بازیکنان شهود ـ مفهوم کلی، بازتاب گرا هستند، در حالیکه بازیکنان منطق ـ مفاهیم کلی می توانند نظریه گرا معرفی شوند. برای هر نوع که در شکل آمده اند و تاکنون به آن اشاره کردم توضیح مختصری دادم تا خصوصیت آن نوع روشن شود. نظریه گراها مشتاق هستند که تئوریها و مدلهایی را ایجاد کنند که بتوانند به شکل منطقی آنها را در هر موقعیتی بکار گیرند.

بازتاب گراها بطور عمده علاقه مند به ملاحظه و ارزیابی شماری از گزینه های متناوب گسترده در موقعیت ایجاد شده هستند به جای اینکه مدلهای فراگیر را ایجاد کنند. کنش گراها رفتار آزمایش و خطا را به نمایش می گذارند و اینکار را با ترکیب واقعیات مشاهده شده و شهود خاص خودشان انجام می دهند، به طور مثال آمادگی دارند تا قربانیهای درزامدت و مبهم را بیازمایند.

عملگراها از طرف دیگر بر محاسبات خودشان تکیه می کنند. اگر محاسبات نشان دهند که یک قربانی قدرتمند است، آنرا انجام می دهند اما برای اینکار احتیاج دارند که به واسطه مدرک عینی و قاطع آنرا تأیید کنند.

در دنیای کسب و کار، انواع واقعیت محور (عملگراها و کنش گراها) آشکارا خیلی زیادتر از انواع مفهوم کلی (نظریه گراها و بازتاب گراها) در موقعیتهای مدیریتی هستند. این نسبت در حدود سه به یک می باشد. دلیل این موضوع، تأکید موجود روی ارقام و اعداد عینی در کسب و کار مدرن است. مدیران واقعیت محور ملقب به انجام گران هستند، در حالیکه انواع مفهوم کلی ملقب به متفکران هستند.

مطمئن نیستم که نسبت در اینجا شبیه نسبت مربوط به شطرنج باشد. در اینجا فرض می کنم شمار بازیکنان مفهوم کلی حداقل معادل تعداد بازیکنان واقعیت محور است. یک راه برای اثبات این موضوع نگاه کردن به سیزده قهرمان نخستین جهان می باشد (بدون ورود به این بحث که چه کسی واقعاً بعد از کاسپاروف ـ کرامنیک یا قهرمانان جهان فیده آمد). از دید من هفت نفر از این قهرمانان در مقوله انجام گران قرار می گیرند (لاسکر، آلخین، ایوه، تال، اسپاسکی، فیشر و کاسپاروف) در حالیکه شش نفر ازنوع متفکران هستند (اشتاینیتز، کاپابلانکا، باتونیک، اسمیسیلوف، پتروسیان و کارپف). این موضوع نشانگر آن است که در شطرنج، انواع ذکر شده با نسبت نزدیک به هم در مقایسه با کسب و کار می باشند. سعی کرده ام قهرمانان جهان و شماری از بازیکنان طراز اول گذشته و معاصر را در این ماتریکس جای دهم:

بازتاب گراها

کاپابلانکا، اسمیسیلوف، پتروسیان، کارپف، آدامز

کنش گراها

تال، آناند، شیروف، موروزویچ

 

شهود

نظریه گراها

اشتاینیتیز، تاراش، نیمزویچ، باتوینیک، کرامنیک

عملگراها

لاسکر، آلخین، ایوه، اسپاسکی، فیشر، کاسپاروف، کورچنوی

 

منطق

مفاهیم کلی واقعیات  

در مورد جایگاه همه بازیکنان ذکر شده ممکن است با من موافق باشید یا نباشید.

این موضوع خوب است و به سادگی نشان می دهد که کار کردن با شخصیت آدمی (در کسب و کار، شطرنج یا زندگی واقعی) یک علم دقیق نیست. این موضوع همینطور دلالت بر این نکته مهم دارد که تمام بازیکنان قـوی می توانند با سبکهای متفاوتی سازگار شده و بازی کنند. اما اگرچه سازگار شدن مطابق پوزیسیون فرضی برای همه شطرنجبازان حائز اهمیت فراوان است، هنوز جنبه های مشخصی از بازی هستند که به شکل عمیق و درونی آنها را ترجیح می دهیم و از جنبه های دیگر بهتر بازی می کنیم.برای شناسایی نوع خودتان، نیازمند آن هستید که عمیقاً در درون خودتان کاوش کنید و ارزیابی کنید که به کجا تعلق دارید (و نه جاییکه می خواهید تعلق داشته باشید).

1.Reflectors

20Activists

3.Theorists

4.Pragmatists

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   عوامل و موانع موثر بر نوآوری سازمانی