استرس یا فشارروانی و مدل های آن از دیدگاه روانشناختی

استرس یا فشارروانی

فیزیولوژی یا روان شناختی ناخوشایندی است که در پاسخ به محرک های تنش زا ایجاد می‌شود (برمنر[1] و داگلاس[2]، 2002) فشار روانی در نتیجه حوادث غیر مترقبه یا چالش انگیز در محیط ایجاد می شود و حوادث تنش زا فرد را وا می دارد تا خود را مجدداً با محیط سازگار کند (کوپر[3] و مارشال[4]، 2001، به نقل از شعاع 82).

بدن انسان به صورت سازمان واحدی عمل می کند هر قسمت از بدن فرد بر عملکرد قسمت‌های دیگر تاثیر می گذارد.

اگر فرد تحت تنش زیادی قرار بگیرد و نتواند به طور صحیح با آن برخورد کند، موادی در بدن تولید می شود که موجب عرق کردن کف دست ها، تند شدن ضربان قلب، افزایش ادرار، و اسهال و… می گردد. واضح است که افراد نسبت به تنش واکنش های متفاوتی نشان می‌دهند، گاهی اوقات چیزهایی که در زمانی استرس زا هستند در زمان دیگر استرس زا نیستند. اگرچه مقداری از تنش برای سازگاری فرد، مثبت و لازم است ولی قرار گرفتن در معرض استرس‌های زیاد و شدید موجب ایجاد و تشدید برخی از بیماری‌های جسمی و روانی می‌شود (برمنر و داگلاس، 2002، به نقل از شعاع، 82).

2-2- تعریف استرس

در فرهنگ روان شناسی (رزم آزما، 1370) این اصطلاحات به عنوان حالتی توصیف شده که در آن ارگانیزم در اثر وجود عوامل یا شرایطی که مکانیزم های حیاتی او را تهدید می کنند، دچار عدم تعادل می شود. این حالت می تواند دارای منشاء فیزیکی نظیر ضربه، سرما یا منشاء شیمیایی نظیر سموم، عفونت ها و یا منشاء روانی (هیجانات) باشد. به نظر پورافکاری (1376) مراد از استرس یا فشار روانی «اصطلاحی است که در طب و زیست شناسی به صور گوناگون به کار گرفته شده است. گاه رویدادها یا موقعیت های مضر برای ارگانیسم و گاه تنش روان شناختی ناشی از این رویدادها و موقعیت ها فشار ارگانیسم و گاه تنش روان شناختی ناشی از این رویدادها و موقعیت ها فشار روانی شمرده می شود.» به مفهوم دقیق‌تر، به هر چیزی که در تمامیت زیست شناختی ارگانیسم اختلال به وجود آورد و شرایطی ایجاد کند که ارگانیسم طبیعتاً از آن پرهیز کند، استرس گفته می شود (شعاع، 82).

استرس ممکن است به صورت محرکهای فیزیکی، عفونتها، واکنشهای آلرژیک و یا به صورت تغییر کمی در جو روانی- اجتماعی باشد. تفاوت در این است که اولی یک عامل تنش زای فیزیولوژیکی است که تاثیر خود را از طریق هیپوتالاموس، غده فوق کلیوی، سلسله اعصاب سمپاتیک و ترشح هورمونهای مختلف به جا می گذارد و دیگری علاوه بر قدرت تهدیدی که اصولاً در عامل استرس زا نهفته است، با درک شخص از آن عامل نیز ارتباط دارد (برمنر و داگلاس، 2002). فشار روانی اصطلاح مبهمی برای توصیف موقعیت، شی یا شخص فشارزا است که احساسات و پاسخهای فیزیکی را در افراد برمی انگیزاند و پیامدهای رفتاری، شناختی و یا فیزیولوژیک به همراه دارد. برای درک بهتر این مفهوم سه الگوی کلی توسط فورمن[5] مطرح شده که در این جا بیان می شود. این مدلها شامل مدل محرک، مدل پاسخ و مدل تعاملی است.

2-3- مدلهای استرس

2-3-1- مدل محرک

این مدل استرس را واقعه محرکی می داند که نیازهای محیطی را برارگانیسم تحمیل می کند (هولمز و راهه، 1967).

نیازهایی که فورمن (1993) معرفی نمود شامل (1) فجایع که شماری از افراد به آن مبتلا می‌شوند همچون جنگ یا زلزله (2) رویدادهای عمده‌ای که گریبانگیر تعداد بسیار کمی از افراد می شود، همچون طلاق یا مرگ یک والد (3) گرفتاریهای روزمره ای همچون عدم موفقیت در یک امتحان، دلتنگی برای دوست صمیمی.

کومپاس[6] (1987) بین محرک حاد و مزمن که بر نوجوان فشار تحمیل می کند و به پاسخی سازگارانه نیاز دارد، تمایز قائل می شود. نیازهای حاد می توانند شامل یک واقعه گذرا زندگی همچون اولین دوست یابی یا رخداد قاعدگی بوده، می توانند یک رویداد غیر معمول چون جنگ یا رویدادی ناشی ازتجمع تجاربی همچون بیماری یا درگیری در مدرسه باشند.

نیازهای مزمن با وقایع تکرار شونده زندگی در ارتباط هستند، وقایعی چون ناتوانی جسمی، بیماری در حال پیشرفت یک والد یا مشکلات مالی هستند. استرس زاهای حاد ممکن است به استرس زاهای مزمن مبدل شوند. محدودیت این تعریف این است که قادر به در نظر گرفتن تفاوتهای فردی در درک استرس و توانایی کنار آمدن با آن نیست. بطور مثال نوجوانی ممکن است به دنبال جدایی والدینش نتواند روی درسهایش تمرکز داشته باشد و رفتار بزهکارانه نشان دهد، در حالی که نوجوان دیگری ممکن است از نظر اجتماعی درون گرا شود اما با تمرکز موثرش به انجام تکالیف مدرسه ادامه دهد.

2-3-2- مدل پاسخ

این مدل استرس را پاسخ بیولوژیکی و روانشناختی از طرف فرد به نیازهای محیطی می‌داند (سلیه[7]، 1974). استرس به عنوان پاسخ غیر اختصاصی (معمول) از سوی بدن تعریف می‌شود که ذهن یا جسم را تحت تاثیر قرار می دهد (سلیه، 1991 ص22). بنابراین پاسخ جسمی به نیازهای محیطی است. این تعریف استفاده گسترده ای در درک اثرات مرتبط با سلامتی استرس داشته است. بر طبق این دیدگاه استرس واکنش بدن به رویدادهای روزمره و چگونگی درک ما از این وقایع است. به طور مثال، یک تکلیف درسی ممکن است برای برخی دانش آموزان فرصتی برای ممتاز شدن قلمداد شود اما دیگران آن را به عنوان وظیفه ای کمر شکن ادراک کنند. هر نیاز یا هر استرس زا تعادل یا توازن ارگانیزم زا مختل می کند و این پاسخ تلاشی برای دستیابی به هموستاز[8] است که منجر به بازیابی مجدد این تعادل می شود. سلیه خاطر نشان می کند، نشانگرهای فیزیولوژیکی پاسخ فردی به استرس هستند، که تلاش منحصر به فرد و خواست بدن را برای حفظ زندگی ترتیب می دهند. به طور مثال زمانی که گرم می شویم، نیازمند کاهش دما هستیم تا خنک شویم. بنابراین بدن عرق می کند. زمانی که بدن‌مان سرد است، بدن می لرزد تا گرمای بیشتری تولید کند. غدد آدرنال واکنش گرهای اولیه بدن نسبت به استرس هستند. این رویکرد با این دیدگاه که استرس تنها در ذهن ماست در تضاد است.

تحقیقات در زمینه استرس از دهه 1920 از زمانی که والترکانن[9] نشانگان جنگ یا گریز[10] را به عنوان پاسخ بدن به نیاز برای حفاظت از خود در برابر تهدید معرفی کرد، گسترش یافته است. بدن انرژی مورد نیاز در موقعیتهای استرس زا را تأمین می کند. در واقع فعالیت غدد معینی همچون غده فوق کلیه به هنگام تهدید یا استرس زایی در محیط بدن همچون یک بیماری، هیجان یا مصرف دارویی آغاز می شود. به طور مثال، آدرنالین میزان ضربان قلب، فشار خون و به طور همزمان قند خون را بالا می برد. هورمون انسولین قند خون را به طور معکوسی کاهش می دهد. عدم تعادل بین نیاز و تأمین این نیاز، لزوم سازگاری مجدد را مطرح می سازد. به عبارتی سلیه دریافت، استرس پاسخی غیر اختصاصی است که بدن بدون توجه به ماهیت عوامل استرس زا، پاسخ مشابهی نشان می دهد. سلیه با طرح سندرم انطباق عمومی نشان داد که چگونه بدن خود را برای مقابله با استرس آماده می کند به نظر او این مقابله در سه مرحله انجام می‌شود در مرحله اول که هشدار نامیده می شود بدن پیامهای فشاری ساطع می‌کند (فرایدنبرگ، 1997). در این مرحله موجود زنده برای برخورد با یک تهدید بسیج می شود و فرآیندی است که متوجه غدد آدرنال است، این غده محرک فعالیت سیستم عصبی سمپاتیک می باشد (میزان تنفس، ضربان قلب و فشار خون افزایش می یابد، خون به سمت عضلات گسیل می شود، هضم غذا کاهش می یابد و غیره). مرحله دوم مقاومت نام دارد، موجود زنده در این مرحله تلاش می‌کند از طریق رویارویی با تهدید مقابله کند. سومین مرحله خستگی است. چنانچه موجود زنده منابع فیزیولوژیکی اش در فرایند تلاش برای فائق آمدن بر تهدیدی تخلیه شود این مرحله رخ می‌دهد. بنابراین مواجهه مکرر یا دراز مدت با استرس سبب فرسودگی و از هم گسیختگی بدن می گردد (ورتمن[11] و همکاران، 1998).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   رویکردهای کیفیت زندگی کاری از منظرروانشناسان

هیپوتالاموس نقش عمده ای در مهار تنظیم کننده های بزرگ سیستم عصبی و ایمنی ایفا نموده و دستگاه عصبی را به دستگاه غددی مرتبط می کند. تحریک هیپوتالاموس ترشح هورمونها را از دستگاه غددی افزایش می دهد. هیپوتالاموس موادی تولید می کند که غده هیپوفیز را قاعده مغز به فعالیت وا می دارد. در نتیجه غده هیپوفیز فعال می شود و هورمون فعال کننده آدرنال را به جریان خون می فرستد این هورمون زمانی که به غدد آدرنال می‌رسد ترشح کورتیکوئیدها را فعال می کند. قدم بعدی در زنجیره رویدادها آزاد شدن آدرنالین توسط ناحیه مرکزی غده فوق کلیوی است. بدن در این مرحله با آنچه که به عنوان واکنش جنگ یا گریز شناخته می شود پاسخ می دهد. این پاسخ با افزایش ضربان قلب، فرستادن خون بیشتر به ارگانهای حیاتی، تنفس عمیق تر، قدرت بینایی بیشتر و خشکی دهان مشخص می شود همه این‌ها پیش از آزاد شدن این مواد شیمیایی در بدن کل بدن را تحت تاثیر قرار می دهند، اینگونه که به بدن اعلام می کنند یا با استرس دست و پنجه نرم کن یا به هر قیمتی از آن اجتناب کن.  زمانی که استرس پابرجا می ماند پیامهایی وجود دارند که به ما می گویند ، تحت فشار هستیم بطور مثال زخمهای معدی پاسخ بدن به سطوح افزایش یافته کورتیکوئیدها در خون هستند . دستگاه عصبی خودکار نیز دراین زمینه نقش ایفا می‌کند . غدد ، هورمونهایی را تولید می‌کنند که پاسخهای بدنی حمایت کننده را تحریک می‌کند . آنها پاسخ بدن را به شیوه ای تنظیم می‌کنند که جهت ایجاد سازگاری به فرد اعلام می دارد ، از آسیب اجتناب کن ( فرایدنبرگ، 1997 ) .

عوامل یا نیازهایی که الگوی پاسخی استرس رابر می انگیزانند ، اشاره به استرس زاها دارند . همه استرس زاها منحصراً طبیعت جسمی ندارند . برانگیختگی روانشناختی یکی از پربسامدترین فعال کننده هاست . سلیه ( 1991 ) خاطرنشان کرد هیجاناتی همچون عشق ، نفرت ، شادی ، خشم ، مبارزه یا ترس علاوه برافکار، پاسخ استرس را نیز برمی انگیزانند . گرچه در جوامع ابتدایی تنها جنگیدن ( مقابله با استرس ) و گریختن ( اجتناب از آن ) برای برخورد با استرس کافی است ، اما در جامعه پیچیده ما این پاسخ عموماً پاسخ کارآمدی به اغلب موقعیت های پراسترس نیست . ما تمایل داریم استرس را تا حدی درونی کنیم ( بطور مثال بانگرانی در کلاس می نشینیم و نگرانیم آیا معلم از ما سوالی خواهد پرسید ؟ یا با ترس ولرز در مقابل دیگران از معلم سوال می کنیم) و هورمونهای زیادی مکرراً تا سطوح سمی در درون بدن مان ساخته می‌شود.

درمجموع کارسلیه به دلایل متعددی مهم بود.  دلیل اول اینکه ، او نشان داد واکنش های استرس لزوماً غیر انطباقی نیستند در حقیقت در بسیاری از مواقع کاملاً هم بجا هستند : تهدیدی از طرف یک فرد متجاوز ،عدم تغذیه کافی و ….. در این موقعیت ها واکنش های استرس کمک به زنده ماندن موجود زنده می‌کند . مدل سیله یک تئوری کلی واکنش به استرس را نیز ارائه داد که برای  انواع گوناگونی از رویدادها کاربرد داشت و چارجوبی که هم شامل عوامل فیزیولوژیکی و هم محیطی بود را فراهم می کرد .( ورتمن و همکاران ، 1998 ).

البته انتقادهایی به مدل سلیه شده است در واقع این مدل نقش عوامل روانشناختی را نادیده می‌انگارد . زیرا همه افراد به رویدادهای بالقوه تهدید زا به یک شکل پاسخ نمی‌دهند . نقطه نظر روانشناختی توضیح می‌دهد که هر فرد استرس را آسیب زا ، تهدید کننده[12] یا چالشی[13] ارزیابی می‌کند ( لازاروس و فولکمن،  1984 ، لازاروس و لونیر به نقل از ورتمن و همکاران ، 1998 ).

انتقاد دیگر اینست که هر چند این مدل برنشانه های جسمی استرس همچون سردردها ، واکنش های اضطرابی آشکار ، افسردگی وغیره تاکید دارد ، اما یک پاسخ خاص یک نشانگر غیرقابل تغییر استرس نیست . بطور مثال یک سردرد در یک موقعیت ممکن است برای یک فرد انعکاسی از اضطراب امتحان در حال وقوعی باشد اما برای شخص دیگری علامتی از یک خستگی است ( فراید نبرگ ، 1997 ).

2-3-3- مدل تعاملی

مدل تعاملی استرس توسط ریچارد لازاروس ارائه شد که استرس روانشناختی را به عنوان رابطی بین فرد و محیط تعریف می‌کند .به این ترتیب که فرد استرس رابه عنوان فشاری زیاد یا بیش از منابع اش ارزیابی نمودهو خطری برای سلامتی او محسوب می‌شود .

این تعریف برمبنای مدل تعاملی شخص ـ محیط از کنش و واکنش انسان قرار دارد . این مدل تعامل بین ارگانیسم، محیط ، متغیرهای موقعیتی ، ویژگیهای فردی وارزشیابی فرد از موقعیت را  در نظر می‌گیرد. هم ادراک فرد از نیازهای محیطی و هم توانایی ادراک شده برای پاسخ به این نیازها اثر این استرس زاها را معین خواهد نمود ( فرایدنبرگ ،  1997).

لازاروس و فولکمن مخالف مفهوم استرس به عنوان محرک هستند ، زیرا مردم در واکنشهایشان به استرس زاهای بالقوه کاملاً متفاوتند. دو نفر موقعیت بالقوه استرس زای یکسان را به خاطر اینکه از نظر عوامل فردی مانند ادراک ، یادگیری ، حافظه و قضاوت با یکدیگر فرق دارند به صورت متفاوتی تجربه می‌کنند . بسیاری از وقایع زندگی نظیر ورزش و عاشق شدن به تشدید فعالیت دستگاه عصبی خود مختار می انجامد ولی شخص، ورزش و عشق را بصورت یک استرس تجربه نمی‌کند . دونده وعاشق هر دو برانگیخته اند و مستعدند که از نظر جسمانی و روانی احساس نشاط کنند حتی اگر شدیداً احساس  استرس کنند. لازاروس و همکارانش تاکید زیادی برفرایندهای شناختی که بین شرایط محیطی و واکنش پذیری فیزیولوژیکی میانجی می‌شوند ، دارند. از این دید ، متغیرها ، وقایع محرک دشوار و پاسخهای فیزیولوژیکی فزونکار نیستند ، بلکه متغیرهای مهم آنهایی هستند که درون فعالیت ذهنی قرار دارند . اهمیت بحث درباره نظریه استرس لازاروس به عنوان یک فرایند، تاکید براین واقعیت است که بین رویارویی با یک استرس زای بالقوه وواکنشهای نهایی شخص به آن ، فعالیت های شناختی بسیار زیادی میانجی می شوند. طبق نظر لازاروس ،ماهیت استرس تغییر و فرایند است وبیشتر رویارویی های استرس زا از طریق فرایندی سه مرحله ای صورت می‌گیرد . اولین مرحله ، پیش بینی است . در ابتدا فرد باید برای استرس زا آماده شود و فکر کند که به چه چیزی شبیه است و چه پیامد هایی ممکن است به همراه داشته باشد . هنگامی که استرس زا وارد می‌شود ، شخص می کوشد با آن کنار آید . این مرحله انتظار است . مرحله انتظار شامل زمانی می‌شود که فرد منتظر پسخوراند است و اینکه آیا پاسخهای کنار آمدن وی شایستگی لازم را دارد یا نه . بلاخره مرحله پیامد است . مرحله پیامد ، شامل روبه رو شدن شخص و واکنشهای وی به پیامد موفق یا ناموفق پاسخ کنارآمدن او می‌باشد (ریو[14] 1376، به نقل از سید محمدی ، 1998 ).

یک جنبه کلیدی مفهوم سازی استرس که توسط ریچارد لازاروس و همکارانش پیشنهاد شد، مفهوم ارزیابی است .

[1] . Bermner

[2] . Duglass

[3] . Cooper

[4] . Marshall

[5] . Fotman

[6] . Compas

[7] . Selye

[8] . Homeostasis

[9] . Cannon

[10] . fight or flight

[11] . Wortman

[12] . threat

[13] . challenge

[14] . Reeve