اجتماعی و سیاسی

می‏شمارد و آزادی کامل را موجب بازگشت‏ انسان به وضع آزادی طبیعی و به عبارت دیگر نقض قرارداد اجتماعی یا فراراز قانون می‏شناسد. جان لاک که از نظریه‏پردازان‏ لیبرالیسم کلاسیک است آزادی را ثمره حق می‏داند و در تعریف‏ آزادی از حق به عنوان ایجادکننده‏ آزادی شروع می‏کند. سر آیزایا برلین فیلسوف روسی تبار دانشگاه آکسفورد در کتاب معروف تأمل درباره‏ مفهوم آزادی، برای‏ آزادی دو مفهوم مثبت و منفی قائل است. مفهوم مثبت آزادی عبارت‏ از تمایل انسان به داشتن حق انتخاب و اختیار در تصمیم‏ گیری(مثل‏ آزادی در انتخاب مذهب یا مسکن و شغل) است، در مقابل مفهوم‏ منفی آزادی به معنی نبود مانع رهایی شخص از اجبار و اکراه و سلطه‏ و محدودیت‏ها(مثل آزادی از توقیف غیر قانونی یا آزادی از بردگی) است. در جامعه آزاد دولت‏ باید دخالت را در کار مردم به حدّاقل برساند (امین، ۱۳۸۳: ۵۵-۵۴).
جرمی بنتام دیگر آزادی خواه معروف و فیلسوف غربی می گوید: “آزادی فردی عبارت از امنیت در برابر نوعی از مظالم است که دامن گیر افراد می شود. آزادی سیاسی یعنی امنیت کامل درمقابل بی عدالتی اشخاصی که کارحکومت بدانان گذاشته شده است”(جونز، ۱۳۶۲: ۴۹۶ ). توصیف انسان آزاد به کسی که ” فقط چیزی را می خواهد که از عهده آن بر می آید و هر کار را به دلخواه خود انجام می دهد” نیز تعریف آزادی درنگاه روسواست(غنی نژاد، ۱۳۸۱: ۳۶ ). آزادی در تعریف دیگری از ژان ژاک روسو عبارت از این است که ” فرد از مداخله دیگران در امان باشد و هرچه حدود عدم مداخله فراتر رود، محدوده آزادی وسیعتر خواهد بود”، در عبارتی دیگر او بیان می کند: آزادی آن چنان وضعیتی است که وقتی شهروند آن را به کشورش (اراده جمع) واگذار می کند از تمامی وابستگی های شخصی آزاد می شود، منظور او این است که آزادی در تبعیت از اراده عمومی حاصل می شود. آزادی از نظر جان استوارت میل نبودن مانع است و اجتماعی را آزاد می توان گفت که افراد آن برای دنبال کردن سعادت خود به موانع برخورد نکنند ( فرامرزیان، ۱۳۷۸: ۲۲).
اعلامیه حقوق بشر و شهروند که در سال ۱۷۸۹ به دنبال انقلاب کبیر به وسیله مجلس موسسان فرانسه به تصویب رسید آزادی را چنین تعریف کرده است: ماده ۱) انسان ها آزاد زاده می شوند و آزاد می مانند و در حقوق با یکدیگر برابرند. ماده۱۱) تبادل آزادانه ایده ها و عقاید یکی از ارزشمندترین وجوه حقوق بشر است. بنابراین هر شهروند حق دارد که آزادانه سخن بگوید، بنویسد و انتشار دهد، اما باید در برابر سوء استفاده هایی از این آزادی که قانون تعریف کرده است مسئول باشد. در مورد آزادی سخن بسیار است و تقریبا همه در تایید و تاکید بر آن پای فشرده اند و حتی آنان که آزادی ها را سرکوب کرده اند آشکارا آن را نفی نکرده اند. مارکس آزادی را تحت الشعاع رهایی قرار داد و لنین آن را قربانی ایدئولوژی کرد. سارتر آزادی را تحت الشعاع آزادی فلسفی قرار داد و آن را فدای اسطوره کرد. لوکاچ آزادی را در خدمت پرولتاریا قرار داد، پرولتاریا ندانست چگونه از آن بهره گیرد و گل آزادی که در سایه پرورده نمی شود بر خاک ریخت.
آزادی بر فراز است ولی در پیوند تنگاتنگ با جهان فرود یعنی که تنها در پرتو آزادی می توان نان با افتخار خورد. به گفته کامو: ” کسی که آزادی شما را گرفت نان شما را هم گرفته است”. آزادی ارزشی است که در تمامی مباحث زندگی و توسعه به عنوان گوهری والا و روحی متعالی در جریان است و بدون وجود آن توسعه و تعالی و پیشرفت تهی، غیرقابل حصول، فاقد امکان سنجش و بی محتواست(سن، ۲۷:۱۳۸۹-۲۵).
ب) مفهوم آزادی و تاریخچه آن
مفهوم آزادی از جمله مباحث بسیار مهم و مطرح در بحث آزادی است. تا کنون برداشت‏های متعددی از آزادی صورت گرفته است. این واژه از جمله واژگانی است که اندیشمندان و نظریه‌پردازان تعابیر و برداشت‏های مختلفی از آن ارائه داده‏اند، هر چند که این تعابیر مختلف است، از طرفی دارای مفهوم واحد و مشترکی هستند. این مفهومِ واحد مشترک بر اساس تحلیل مفهومی آزادی و تحلیل عناصر ومؤلفه‏های آن به دست می‏آید. براین اساس اگر بخواهیم چنین تحلیلی را از آزادی ارائه کنیم به مؤلفه‏ها و عناصر تشکیل‏دهنده آن می‏رسیم که عبارتند از۱) فاعل: مراد از این مؤلفه شخصی است که متصف به وجدان یا فقدان وصف آزادی است. در پاسخ به پرسش آزادیِ چه کسی؟ عنصر فاعل مطرح می‏شود؛‌ ۲) مانع: مراد از این مؤلفه، شخص، اشخاص یا اشیایی است که مانعِ برخورداری فرد دیگری از آزادی می‏شوند. پرسشی که در این جا مطرح می‏شود این است که آزادی از چه چیز و یا چه کسی؟ در پاسخ به این پرسش، مؤلفه دوم (مانع) مطرح می‏گردد؛ ۳)هدف: مراد از این مؤلفه، قصد و غرضی است که فرد برای انجام آن نیازمند برخورداری از آزادی است و یا حقوقی است که برخوداری از آنها، هدف اساسی فرد است. در این جا این مؤلفه در پاسخ به این پرسش مطرح می‏شود که آزادی برای چه؟همان طوری که ملاحظه می‏شود، مفهوم آزادی دارای سه مؤلفه فاعل، مانع و هدف است و بر این اساس، می‏توان آزادی را این گونه تعریف کرد:
آزادی فرد یا افرادی از قید فرد یا افراد دیگر برای انجام دادن رفتاری خاص و یا برخورداری از حقوق اساسی خود (میراحمدی، ۱۳۸۰: ۱۱۱-۱۱۰).
دو پرسش بنیادین همپیوند با مفهوم آزادی که در فلسفه سیاسی جایگاهی مهم دارد به طرزی‏ تئوریک نخستین بار توسط آیزالیا برلین مطرح و مبنای دو نوع از آزادی شد که وی با دو عنوان‏ مثبت و منفی از آن یاد می‏کرد. مایکل ساندل نوشته برلین
در باب دو نوع آزادی راپرنفوذترین‏ مقاله‏ای می‏داند که درنظریه سیاسی بعد ازجنگ جهانی دوم به نگارش درآمده است(ساندل، ۱۶:۱۳۷۷). برلین فهم ویژگی های هر دوره تاریخی را به درک و شناخت از نزاع های فکری آن دوره ربط می دهد. به نظر او یکی از مسائلی که موجب اختلاف های فکری شده مساله آزادی است. او نیز مثل بسیاری از متفکران دو مفهوم از آزادی به دست می دهد؛ آزادی منفی و آزادی مثبت. منظور از آزادی منفی محدوده ای است که در آن انسان قادر باشد کاری را که می خواهد انجام دهد و دیگران نتوانند مانع او شوند و اگر این محدوده توسط کسانی به عمد مورد تجاوز قرارگیرد آزادی فردی از میان رفته است. در مورد اقتصاد هم اگر شخصی تصور کند به وسیله کسانی عمداً دچار محدودیت شده به طوری که نتواند نیازهای معمول و مشروع خود را برآورده کند او دچار بردگی اقتصادی شده است. برلین بر آن است از آنجا که انسان ها در اهداف و اعمال در یک جهت کار نمی کنند آزادی نامحدود آنها منجر به تداخل اهداف و اعمال می شود و ایجاد هرج و مرج می کند و این گونه قدرتمندان ضعفا را به اسارت می کشانند. از طرف دیگر او به ارزش های دیگری غیر از آزادی مثل عدالت و امنیت هم بها می دهد و نگران است آزادی که توسط قانون محدود نشده باشد این ارزش ها را نابود کند، ولی در عین حال حداقلی از آزادی را که در آن انسان بتواند استعدادهایش را رشد بدهد لازم می داند، این یعنی آزادی سیاسی. اما آزادی فردی برای همگان در اولویت نیست و انسان ها بسته به شرایط اقتصادی و اجتماعی ضرورت های دیگری را احساس می کنند مثل تامین حداقل نیازهای اقتصادی. آنچه اهمیت دارد این است که کسانی که از آزادی برخودارند از آن برای بهره کشی از دیگران استفاده نکنند و این مستلزم وجود حداقل آزادی برای همه است، در هر شرایط اقتصادی و اجتماعی. به این ترتیب برلین به آنچه آزادی اجتماعی نامیده می شود می تازد زیرا آن را باعث از بین رفتن آزادی فردی می داند. او می گوید اگرچه ممکن است رضایت فرد به محدود شدن آزادی اش برای حل معضلات اجتماعی و اقتصادی، عملی عادلانه باشد ولی این باعث نمی شود آن آزادی فردی را که از بین رفته است بی اهمیت تلقی کنیم. آن آزادی اجتماعی که قرار است ایجاد شود هرگز جای این آزادی فردی از دست رفته را نمی‌گیرد. اما او معتقد است که گاهی باید آزادی بعضی افراد محدود شود برای تامین آزادی دیگران. اما این محدودیت اصولی دارد که با توجه به شرایط متفاوت است و شامل مذهب، عقیده، مالکیت و… می‌شود.
هابز در لویاتان آزادی را دال بر غیبت مخالفت می داند. از نظر کانت آزادی عبارت از استقلال از هر چیز سوای فقط قانون اخلاقی است ( گرنستون، ۱۳۷۰: ۵۰-۱۳). جان لاک که از بنیانگذاران اصلی نظریه دموکراسی لیبرال به شمار می‌آید بر اصل آزادی به عنوان یکی از مهمترین عناصر این نظریه تاکید فراوان دارد. لاک مفهوم آزادی را در ارتباط با یکی دیگر از مفاهیم اساسی اندیشه‌اش، یعنی مفهوم مالکیت مطرح کرده است. مالکیت در اندیشه سیاسی لاک در دو مفهوم محدود و غیرمحدود به کار می‌رود. با طرح مفهوم آزادی و محوری شدن آن در اندیشه سیاسی جان لاک، عدالت به حاشیه رانده شد و در نتیجه در جدال عدالت و آزادی، آزادی مقدم گردید.
آزادی با توجه به معانی مختلفش و صفتی که بخود می گیرد در مقولات مختلف مفهوم خاصی دارد و به انواع مختلفی بیان می شود. آزادی در مقوله فلسفی به بررسی ارتباط افعال انسان و اراده او می پردازد، به عبارتی از نظر فلسفی آزادی به معنای اختیار در برابر جبر است. از لحاظ سیاسی آزادی به مفهوم امکانات فرد از لحاظ حقوق مدنی، اجتماعی و سیاسی در برابر قدرت دولت و جامعه می باشد. در واقع آزادی در معنای سیاسی بیانگر مشارکت فرد در انتخاب حکومت، دخالت در امر قانونگذاری و کنترل و نظارت بر دستگاه حکومتی است. به عبارت دیگر، آزادی بعنوان ارتباط مشروع و مقبول بین حاکم و دستگاه حکومت و افراد جامعه مطرح است و بعنوان یک موضوع سیاسی و اجتماعی است.
آزادی عنصری است که هر انسان آزادیخواه را به سوی خود جذب می کند گرچه مفهوم آزادی جزو مفاهیم بدیهی محسوب می شود و برای هر قلب سلیمی از خورشید روشن تر نمایان می کند، لکن رسیدن به حقیقت آن کاری بس دشوار و پیچیده است. چه بسیار آدمیانی که در طول تاریخ شعار آزادی و آزادگی سردادند ولی بعدها به وسیله همین مقوله به اسارت و برده کشی دیگران پرداختند. چه ایسم ها و حزب ها وگروهکهایی که جوانان ساده را به اسم آزادی در دام خود افکندند و به انحراف کشاندند. آزادی در همه فرهنگها به عنوان راه و روشی برای رها ساختن انسان از بی‌عدالتی، جهل، تعصبات کور و در حقیقت حفظ کرامت انسانی پذیرفته شده است (موسوی زاده، ۱۲:۱۳۸۹).
آزادی از مفاهیم اساسی در فلسفه سیاسی غرب است و یکی از مشکلات اساسی آن که تا به امروزه هم حل نشده چگونگی سازش دادن بین آزادی با الزام و اجبار است. مفهوم آزادی در سیرتاریخی خود تحول زیادی یافته است چرا که این مفهوم چون دیگر مفاهیم انسانی و اجتماعی به شدت از دو متغیر زمان و مکان اثر می پذیرد. متغیر زمان مهم است زیرا حوادث مستحدثه بر چگونگی نگرش و شکل گیری پرسشهایی که ما برای پاسخ یابی مطرح می کنیم اثر می گذارد و متغیر مکان دخالت دارد زیرا نظام ارزشی و فرهنگی جایی که بحث می شود بر شکل گیری بحث و نتیجه آن اثر می نهد. درفلسفه کلاسیک مساله آزادی تحت الشعاع عدالت بوده به همین دلیل به آزادی کمتری پرداخته شده است زیرا در این امراصل بر اجتماع
و جامعه بوده نه فرد، و وقتی اجتماع اصل باشد عدالت مساله اساسی می شود و هدف نهایی حکومت عدالت و فضیلت در جامعه بوده نه آزادیهای فردی، با این وجود مفاهیمی از آزادی در فلسفه کلاسیک وجود دارد ( شمسینی غیاثوند، ۳۲:۱۳۷۹).
نخستین نماد شناخته شده ای که بر مفهوم آزادی دلالت دارد متعلق به تمدن سومر بوده و به خط میخی نوشته شده است. آزادی در اندیشه سیاسی غرب در یونان باستان مطرح شده است و واژه آزادی یونانی محصور به محدوده شهروندی است یعنی در خود این مفهوم نوعی جماعت گرایی نهفته است و با آزادی مبتنی بر فردگرایی تفاوت دارد. در یونان آزادی به معنای حکومت قانون و مشارکت در تصمیم گیری بود و نه داشتن حقوق سلب نشدنی. مقصود از آزادی نیز بهره وری تضمینی شهروندان از دخالت در امور شهر تحت لوای قانون است. در یونان باستان پیش از سقراط اندیشه آزادی با سرنوشت، ضرورت و تصادف در ارتباط بود. در دوران هومیروس(سده۱۱ و ۱۰ پیش از میلاد ) واژه ی آزاد بر انسانی اطلاق می گردید که در میان قوم و سرزمین خود بدون سیطره دیگر اقوام زندگی می کرد. در این معنا آزاد در مقابل اسیر جنگی قرار دارد که در غربت زندگی و تحت سیطره اربابی است. در دوره بعد واژه ی آزادی در پیوند با واژه ی شهر قرار گرفت، هر که در شهر ( مدینه ) زندگی نموده و شهروند باشد پس آزاد است. در این معنا واژه آزاد در مقابل اجنبی و نه عبد قرار می گیرد، ضمن آنکه آزادی را به الهه ای منسوب و از این رو آزادی به موضوعی برای عبادت مبدل گشت. در کنار اندیشه شهروند آزاد به تدریج معنای مختار در برابر مضطر ایجاد گردید، این معنا دلالت بر آزادی فردی می نمود اما نه بر مبنای نفس یا قانون ذاتی بلکه به دلیل قانون الهی جهان کلمات آزادی و آزاد زمانی معنای‌فلسفی خود را کسب نمودند که میان طبیعت و قانون تعارضی شکل گرفت، امری که در مباحث سوفسطائیان خود را نمایان ساخت، در این معنا آزاد کسی است که مطابق با طبیعت سلوک نموده و غیر آزاد شخصی است که خاضع قانون باشد، اما با سقراط تحولی اساسی در معنایِِ آزادی به وجود آمد، او آنرا فعل افضل می دانست وشرط آزادی را پاسداشت نفس و جستجوی امر خیر و نیکو تر در نظر آورد، هدف از این کار خود کفایی بود که بعد ها کلبیون تنها این عنصر از عناصر فلسفه سقراط را اخذ نمودند که شیوه قناعت تام ایشان نمونه ای بارز از آن است. در نزد افلاطون تنها می توا